غم دل

..چه کنم ؟چاره کجاست؟ سهم من دردل این ویرانی یک سبد بی تابی است


تولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

هوا ابری شده بازم ..

یکسال دیگر گذشت

یک برگ دیگر از دفتر زندگی

زندگی همچنان جاری و ساری است ..


پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393  توسط AmirHj  |

 

مــیـــم فقطـــــــ مـــــادر

مجالی برای نوشتن نیست

یه کمی حالم بده ، قلبم داره تند میزنــــــــــــــه

بزا نورو کم کنــــــم !  نه !

بزار بگم که 

میم فقط  و فقط مادر

کاشکی که میشد بهت بگم 

 چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مثل بچه گیام لالاییاتو دوست دارم

چادر نماز و زیر لب خدا خداتو دوست دارم  ..

کاشکی میشد ،  ذره ای !

بخواب که میخوام تو چشات ستاره ها مو بشمورم

پیشم بمون که تا ابد دنیـــــا رو با تو دوست دارم ..

کاشکی کاشکی ها شد میشد ..

مادر روزت مبارکـــــــــــــــــــــــــ


یکشنبه سی و یکم فروردین 1393  توسط AmirHj  |

 

هـــــر ..

دل به هـــر کـــس مسپار 
گــــرچه ، عاشــــق باشد
حکم دلداری ، فقط عشق که نیست ..
او بجــــز عشــق باید
لایق عمق نگاهت باشد
و کمی هم بیــــــمار
تا نگاه تو تسکین بدهد روحش را
دل به هـــــر کــــس مســـــپار ..

چهارشنبه ششم فروردین 1393  توسط AmirHj  |

 

نــو ر و ز

چهارشنبه سی ام اسفند 1391  توسط AmirHj  |

 

خیلے

ننهایم..,
اما دلتنگ آغوشی نیستم ..,
خسته ام ..,

ولی به تکیه گاهی نمی اندیشم ..,
چشمهایم تر هستند و قرمز ..,
ولی رازی ندارم ..,
چون مدت هاست ..,
دیگر کسی را "خیلی" دوست ندارم !!!


پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391  توسط AmirHj  |

 

سطل پر از میوه ..


روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی
بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود
که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ
کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش
می داد .یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به
ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . سطل را تمیز
کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود
پر کرد تا برای همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را
شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا
آمده است . وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه
های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری
قسمت می کند که از آن بیشتر دارد..,
  ...

پنجشنبه شانزدهم آذر 1391  توسط AmirHj  |

 

محـــــــــــرمــ



حسین (ع) بیش از آبـــــــــ  تشنہ لبیک بود 

 افسوس که بہ جاے افکارش زخم هایش را

 نشانمان دادند و بزرگترین دردش را

 بی آبے نامیدند . . .

دوشنبه بیست و نهم آبان 1391  توسط AmirHj  |

 

تابــــــــــــ

کوچک که بودیم تاب نداشتیم،


بزرگ که شدیم کوچکتر شدیم


تا بی تاب تر شویم

. . . .


تمام غصه‌ها دقیقا از همان جائی آغاز می‌شوند که ترازو بر می‌داری، می‌افتی به جان دوست داشتنت
اندازه می‌گیری!
حساب و کتاب می‌کنی!
مقایسه می‌کنی!
و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته‌ای،
که زیادتر دل داده‌ای،
که زیادتر گذشته‌ای،
که زیادتر بخشیده‌ای،
به قدر یک ذره، یک نقطه، یک ثانیه حتی،
درست همان جاست که توقع آغاز می‌شود،
و توقع آغاز همه رنج‌هائی است که "عشق" می‌نامیم!

جمعه سیزدهم مرداد 1391  توسط AmirHj  |

 

خستہ

 در انتظار توام
در چنان هوایی بیا
که گریز از تو ممکن نباشد
تو
تمام تنهایی‌هایم را
از من گرفته‌ای
خیابان‌ها
بی حضور تو
راه‌های آشکار جهنم‌اند
. . . .
من خسته ترین واژه ی ملموس غروبم ! کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید....!

جمعه ششم مرداد 1391  توسط AmirHj  |

 

مـــــیــــــمـــــ

این منم ..

از اینجا شروع میکنم ..

یه ماهی میشـه که مسیر زندگیم وارد جاده تازه ای شده  ..

میشـه گفت اصلش مربوط میشـه به چندین ماه پیشـ

تغییرات در طول زندگی امری بدیهی و ناگریزیستـــــ

دوست دارم که اصل موضوع گنگ بمونــہ

"مـــادر" نابترین واژه ایست که تو این مدت به شدت احساس میشـہ

" آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌ ، آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ .. "

از نظرات تشکر 

نظرات خصوصی حذف

هرگونه کپی برداری با یا بی اجازه من بلامانع استـــــــــ

هیچگونه  تعلق و وابستگی به فرد یا گروهی موجود نمی باشد . . . .


پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391  توسط AmirHj  |

 

یکــــ روز زندگے

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.

 

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"، آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم.."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما ...

اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگی كرد.

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!"

 

زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که بيشتر اهميت دارد، عرض يا چگونگی آن است.

امروز را از دست ندهيد، آيا ضمانتی برای طلوع خورشيد فردا وجود دارد!؟

 . . . .


پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391  توسط AmirHj  |

 

روزهاے بے بوسہ

 

 
 
تمام عشق ات به تمامی
به من هجوم آورده

تمام عشقی که 
نداشتم ات هرگز
و دارم اش همیشه

تمام عاشقانه های زمین به من هجوم آورده اند
و من 
بی سلاح
بی دفاع
به روزهای بی بوسه ای فکر می کنم
که رفتن ات نصیب ام کرد

نمیگویم برگرد
که خود رفته را برگرد گفتن نابجاست
می گویم
تو نبض همه ی زایش های منی
هجوم بی امان ات را

به تسلیم بی امان ام نظاره کن

****

"ز چشمانت زکاتی ده به چشمانم که چشم من به جز چشمت به هر چشمی نمی نازد"

جمعه شانزدهم تیر 1391  توسط AmirHj  |

 

اللهم عجل لولیک الفرج


             

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی        جان بی تو به سر آمد وقت است که باز آیی

میلاد با سعادت امام زمان مهدی موعود (عح)

بر منتظران واقعی و مخلص  آن حضرت مبارک باد .

پنجشنبه پانزدهم تیر 1391  توسط AmirHj  |

 

بو ے یـار

 
کنج اتاق، آرام نشسته ام
 
جوانی ام چنگی به دل نمی زند
 
مادر، برخیز، کفش هایم را پاک کن
 
کیف و کتابم را بردار
 
می خواهم به کودکی برگردم
....
" زیاده خواه نیستم جاده‌ ی شمال.. یک کلبه ی جنگلی‌.. یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی.. کمی‌ هیزم.. کمی‌ آتش.. مه‌ جنگلی‌.. کمی‌ تاریکی محض.. کمی‌ مستی.. کمی‌ مهتاب.. و بوی یـار.. و بوی یـار.. و بوی یـار .. تـو باشی مـن باشم و ..هــیچ 
دنــیـا هم ارزانی خودشان "

جمعه نوزدهم خرداد 1391  توسط AmirHj  |

 

راز زیــبـــایـــے


دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .

روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .

نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟

یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .

اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند

اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد

و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .

به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .

آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد

مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .

آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم

و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم

و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید . شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت
                                                                                             ارنستو چه گوارا

چهارشنبه هفدهم خرداد 1391  توسط AmirHj  |

 

کاشـــــــــ

 
کاش باران بودم
تا نم نمک؛
دست های با نمک تو را،
که بوی
"بِه"
می دهند
می بوییدم و می بوسیدم
و لحظه، لحظه
زمان تکرار می شد
....

نفست باران است،دل من تشنه ی باریدن ابر

دل بی چتر مرا مهمان کن . . !!

یکشنبه هفتم خرداد 1391  توسط AmirHj  |

 

كریم فقط خداســــت

درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور می‌كرد.
چشمش به شاه افتاد با دست اشاره‌ای به او کرد.
كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.
كریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم. آن كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه می‌خواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد...
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست !!!

دوشنبه یکم خرداد 1391  توسط AmirHj  |

 

اردیــبــهــشــت



در آغوش اردیبهشت

 

حافظ را برمی دارم ،



چند بیت عاشقانه می خوانم



برای دست های پوسیده ام



زندگی رسیده است به اول خط



من مرده ام و کسی نمی داند



عشقم را



کلاغ ها و مترسک ها



میان خود تقسیم کرده اند



و حنجره تقلبی آوازهایم



پرازمشتری است



لیلای ِ قصه ام



از ترس ِ نرسیدن



با مجنون دیگری گریخته است



از من، تنها



میراثِ از رونق افتاده ی" دوستت دارم " باقی ست



که آن هم اگر دیر بیایی



به تاراج خواهد رفت

....

" مقصود دلم مهر و وفا بود چنین گشت / گر قصد دلم جور و جفا بود چه می شد . .  ! "

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391  توسط AmirHj  |

 

تـخـتــــہ ســـیـــاه

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود

نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟

گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخود گفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!


سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391  توسط AmirHj  |

 

ســــاخــتــــــــ چــــيــنــــ

هرچه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد
از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد
مثلا خواستم این بار موقر باشم
و به جای "تو" بگویم که "شما" بدتر شد
این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد
بلکه برعکس، فقط رابطه ها بدتر شد
چاره ی دارو و دوا نیست که حال بد من
بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد....


" اينجا جايي ست كه پشت دوستت دارم ها هم نوشته شده: ساخت چين "
....

ارسالی توسط سرکار خانم سحر


برچسب‌ها: ارسالی از خوانندگان

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391  توسط AmirHj  |

 

طـــــــــلـــا قـــــ


زن با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.از زن اصرار و از شوهر انکار.در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد ، به شرط و شروط ها.
زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را." تمام ۱۳۶۴
سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی
. زن با کمال میل می‌پذیرد.در دفتر خانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده . زن می‌پذیرد."چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌. زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری.مرد با آرامی گفت :آری . زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود .با تعجب بازش کرد .خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: " فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر. نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود.تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد . صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی‌.این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار را از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند....

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391  توسط AmirHj  |

 

اصلا مشخـصـــ نیستــــــ


یکشنبه دهم اردیبهشت 1391  توسط AmirHj  |

 

رگـــــ جـــان مـــيــــگــــسـلـــد

زندگي ..



 


زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد.

ما ز اقليمي پاك-

كه بهشتش نامند-

بچنين رهگذري آمده ايم.

گذري دنيانام-

كه نامش پيداست-

مايه پستي هاست.

ما ز اقليم ازل-

ناشناسانه بدين دير خراب آمده ايم

چو يكي تشنه بديدار سراب آمده ايم

مادر آن روز نخست-

تك و تنها بوديم

خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود

سخني ازپدر و مادر دلبند نبود

يكزمان دانستيم-

پدرومادر و معشوقه و فرزندي هست

خواهر و همسر دلبندي هست

***

ما همه همسفريم

كاروان ميرود و ميرود آهسته براه

مقصدش سوي خدا آمده ايم-

باز هم رهسپر كوي خدائيم همه

ما همه همسفريم

ليك در راه سفر-

غم و شادي بهم است 

ساعتي در ره اين دشت غريب-

ميرسد «راهروي خسته» به «خرم كده» يي

لحظه يي در دل اين وادي پير-

ميرسد «همسفري شاد» به «ماتمكده»يي

***

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:

يكنفر در شب كام-

يكنفر در دل خاك

يكنفر همدم خوشبختي هاست-

يكنفر همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم-

عمرمان ميگذرد

وز سر تخت مراد-

پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

ما همه همسفريم

پدر خسته براه-

مادر بخت سياه-

سوواران پسر و دختر تنها مانده-

عاشقاني كه زهم دور شدند-

دختراني كه چو گل پژمردند-

كودكاني كه به غربت زدگي-

خفته در گور شدند-

همگي همسفريم.

***

تا ببينيم كجا، باز كجا،

چشممان باردگر-

سوي هم بازشود؟

در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه-

زندگي باهمه معني خويش-

ازنو آغاز شود.

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد

....

..


                            ديگران را ببخش، 
                                         نه به خاطر اينكه لايق بخشش تو هستند،
 

                                       بلكه تو سزاوار  " آرامــــــش " هســتــے ..!!

چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391  توسط AmirHj  |

 

مــعــا د لـــــــــہ

 

  

تا اسم تو می آید


اخمو ترین واژه ها هم

لبخند می زنند

و خیالم


دسته گل به آب می دهد..

 

 

آنقدر نخواه که مرا بشناسی و بفهمی چه جریانی از روحم میگذرد.یکبار گفتم 

که در پی حل این معادله نباش.معادله ایی در کار نیست .من جمع دو مضمون 

ساده بیش نیستم: آغوشی باز و لبهایی آماده برای بوسیدنت....همین.

اگر آواز قناریٍ دلتنگی بر شاخه و برگهای سپیدارهای سر به فلک کشیده 

باغ دلت، تو را میرُماند .اگر عادت به گرمای آغوشی، به نوازش لبخندی، به 

هرم داغ بوسه ایی، به آبگینه ی سرشار از زلال محبتی، به شکوفه های

 خواهنده ی تعلق خاطری، به صد بار تماس بی جوابی، به هزار_هزار

 شنیدنِ دوستت دارمی، ناخشنودت میکند، مثل هربار خودم را در 

جمعیتی که نمیدانند به کجا میروند،گم میکنم. گم میکنم خودم را،

سوگند به ندانسته های غمگینم که در حال انقراضند. آنقدر خودم 

را گم میکنم که در اندیشه ات رسوب کند : در ژرفای تاریکِ کاویدن

 هایت گمم کرده ایی.

یک روز عصر دگمه های پیراهنم را سفت میکنم.لبهایم را زیر لایه براق سیاه و 

سفید میپوشانم.پرده های ضخیم  مخملی را میکشم بر پنجره ی آرزوهای

 بلند پروازانه ام .چمدان سپیدم را برمیدارم و گیسوان وحشی موج دار را

 روبروی آیینه ایی که هرگز نپرسید :چرا اینقدر کوتاه تر از قدت ایستاده ایی؟

 با قیچی کوتاه میکنم.

روی یک برگه کوچک مینویسم:«دوستت دارم هایم سوء تفاهم بود.» 

تا به این معادله کور، بی اعتمادت کنم وقتی نمیبینی جمعی ساده

 از دو نسبیتم...قسم به تمام شبهایی که در انتظارت ماندم این بار

 را از رو بازی نمیکنم.

کوچ میکنم در کنار پرنده ایی که سالهاست برای خواندن پرواز در خطوط

 چشمهایم، نگاه میکند و سر مدادش را آنقدر جویده که دندانهایش برای 

نیشتر زدن کوتاه شده است. تا دیر نشده باورم کن جمعیت دارد

 فرا میرسد و من باید دگمه های پیراهنم را سفت کنم..!

 

شنبه بیست و ششم فروردین 1391  توسط AmirHj  |

 

پـــــیــــلــــه

زندگی یک آرزوی دور نیست؛ 
    زندگی یک جست و جوی کور نیست
   زیستن در پیله پروانه چیست؟
زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست
گوش کن ! دریا صدایت میزند؛
هرچه ناپیدا صدایت میزند
جنگل خاموش میداند تو را؛
با صدایی سبز میخواند تو را
زیر باران آتشی در جان توست؛
قمری تنها پی دستان توست
پیله پروانه از دنیا جداست؛
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست؛
این تمامش ماجرای زندگیست..!


وقتی پروانه ی عشق در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد تازه قصۀ زندگی آغاز شده است زیرا نه می تواند پرواز کند ونه بمیرد....

جمعه بیست و پنجم فروردین 1391  توسط AmirHj  |

 

زهــــــــــر آبــــــــــ چشـــــــــــیــده ام

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن ...

در عشق توام مرا پند چه سود / زهر آب چشیده ام ، مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پایش نهید / دیوانه دل است ، پای در پند چه سود . . . .



جمعه نوزدهم اسفند 1390  توسط AmirHj  |

 

دلـــــتـــــــنــــگــــــــــ


من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس. می نويسم، و فضا
می نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك
يك نفر دلتنگ است؛ يك نفر می بافد؛ يك نفر می شمرد؛ يك نفر می خواند
زندگی يعنی : يك سار پريد. از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها كم نيست: مثلا اين خورشيد، كودك پس فردا، كفتر آن هفته
يك نفر ديشب مرد؛ و هنوز ، نان گندم خوب است
و هنوز ، آب می ريزد پايين ، اسب ها می نوشند
قطره ها در جريان، برف بر دوش سكوت؛ و زمان روی ستون فقرات گل ياس
....

دِلـتَنگــے پيچيده نيست يكـ دِل يكـ آسمـان و يـك بُغض و آرزوهاے تـَرك خـورده بـہ هـَمين سادگــے..

سه شنبه دوم اسفند 1390  توسط AmirHj  |

 

ادکلن هایی مناسب برای مصارف روزانه در محل کار

با سلام 

امروز میخوام یه سری ادکلن که مربوط میشه به بیشتر قشر کارمند و دانشجو .. که صبح تا شب بیرونن و میخوان یه خوشبو کننده خوب و دائمی داشته باشند رو معرفی کنم

پولو بلو
بیگ پانی شماره 1
دیزل اونلی د برایو
باربری د بت
بی ال وی پور هوم


اینا مناسب برای چنین موقعیتی هستند چون هم با طراوت هستند و هم موندگاری قابل قبولی برای 9 ساعت کار دارند

برگرفته از  جناب F.T.G

جمعه چهاردهم بهمن 1390  توسط AmirHj  |

 

مــي انــديــشــــم....

مــي انــديــشــــم....
 تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي.....
 تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد....
 اصلاً بگو ببينم مي آيي؟
 مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟
 مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟
 مي آيي.... تا از درياي نگاهت 
 قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟
 مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم 
 از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟
 كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ، 
 از دل كدامين شب ، از عمق كدامين 
 جنگل خواهي آمد....
 تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را 
 پيش كش آورم و به تو بگويم
 دوســتــــت دارم....


جمعه سی ام دی 1390  توسط AmirHj  |

 


گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد . . . .

کارشناسی ناشناس نویسنده مطالبی آس و پاس


 

داستان
دكوراسيون
مناسبت ها
دست نوشتہ
آهنگکده
عکس
شعر
فیلم
موبایل
بهداشتی سلامت
عطر وادکلن
دانشگاه آزاد ساوه
آموزشی
آموزش زبان
مهارت های زندگی
مهندسی برق
دینی

 

شعر و شاعری (1)
ارسالی از خوانندگان (1)

 

 

دوستار باران
قانون زندگی ، قانون باور است
عطر ها نقد و بررسی
طراحي دكوراسيون
فیلم
داستان و داستانک
برق
ویدیو موزیک
ستاره های استرالیا
بهنه های من
فرهنگسرای مجازی حنظله اکبری نودهی
عالی
اس ام اس رایگان
قالب وبلاگ/ کد جاوا / هک/کلیپ/ریسور/ماهواره
لالایی ها
آهنگ
زمزمه دل
سرزمین دانلود و ترفند
مهندسین برق قدرت
آموزش زبان
دانلود فیلم
باشگاه مهندسان
برق
كتاب
برقق
دانلود فيلم**
دانلود فيلم
برقق
انجمن فزيك
برق
عكس
فيلم
فيلم
فيلم
خانه نارنجی

 

 

 

 

.: Weblog Themes By AmirHj :.