تبليغاتX
غم دل
غم دل

..چه کنم ؟چاره کجاست؟ سهم من دردل این ویرانی یک سبد بی تابی است


اردیــبــهــشــت


در آغوش اردیبهشت

 

حافظ را برمی دارم ،



چند بیت عاشقانه می خوانم



برای دست های پوسیده ام



زندگی رسیده است به اول خط



من مرده ام و کسی نمی داند



عشقم را



کلاغ ها و مترسک ها



میان خود تقسیم کرده اند



و حنجره تقلبی آوازهایم



پرازمشتری است



لیلای ِ قصه ام



از ترس ِ نرسیدن



با مجنون دیگری گریخته است



از من، تنها



میراثِ از رونق افتاده ی" دوستت دارم " باقی ست



که آن هم اگر دیر بیایی



به تاراج خواهد رفت

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391  توسط AmirHj  |

 

تـخـتــــہ ســـیـــاه

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود

نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟

گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخود گفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!


سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391  توسط AmirHj  |

 

ســــاخــتــــــــ چــــيــنــــ

هرچه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد
از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد
مثلا خواستم این بار موقر باشم
و به جای "تو" بگویم که "شما" بدتر شد
این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد
بلکه برعکس، فقط رابطه ها بدتر شد
چاره ی دارو و دوا نیست که حال بد من
بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد
روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد....


" اينجا جايي ست كه پشت دوستت دارم ها هم نوشته شده: ساخت چين "
....


برچسب‌ها: ارسالی توسط سرکار خانم سحر

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391  توسط AmirHj  |

 

طـــــــــلـــا قـــــ


زن با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.از زن اصرار و از شوهر انکار.در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد ، به شرط و شروط ها.
زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را." تمام ۱۳۶۴
سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی
. زن با کمال میل می‌پذیرد.در دفتر خانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده . زن می‌پذیرد."چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌. زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری.مرد با آرامی گفت :آری . زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود .با تعجب بازش کرد .خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: " فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر. نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود.تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد . صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی‌.این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار را از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند....

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391  توسط AmirHj  |

 

اصلا مشخـصـــ نیستــــــ


یکشنبه دهم اردیبهشت 1391  توسط AmirHj  |

 

رگـــــ جـــان مـــيــــگــــسـلـــد

زندگي ..



 


زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد.

ما ز اقليمي پاك-

كه بهشتش نامند-

بچنين رهگذري آمده ايم.

گذري دنيانام-

كه نامش پيداست-

مايه پستي هاست.

ما ز اقليم ازل-

ناشناسانه بدين دير خراب آمده ايم

چو يكي تشنه بديدار سراب آمده ايم

مادر آن روز نخست-

تك و تنها بوديم

خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود

سخني ازپدر و مادر دلبند نبود

يكزمان دانستيم-

پدرومادر و معشوقه و فرزندي هست

خواهر و همسر دلبندي هست

***

ما همه همسفريم

كاروان ميرود و ميرود آهسته براه

مقصدش سوي خدا آمده ايم-

باز هم رهسپر كوي خدائيم همه

ما همه همسفريم

ليك در راه سفر-

غم و شادي بهم است 

ساعتي در ره اين دشت غريب-

ميرسد «راهروي خسته» به «خرم كده» يي

لحظه يي در دل اين وادي پير-

ميرسد «همسفري شاد» به «ماتمكده»يي

***

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:

يكنفر در شب كام-

يكنفر در دل خاك

يكنفر همدم خوشبختي هاست-

يكنفر همسفر سختي هاست

چشم تا باز كنيم-

عمرمان ميگذرد

وز سر تخت مراد-

پاي بر تخته تابوت گذاريم همه

ما همه همسفريم

پدر خسته براه-

مادر بخت سياه-

سوواران پسر و دختر تنها مانده-

عاشقاني كه زهم دور شدند-

دختراني كه چو گل پژمردند-

كودكاني كه به غربت زدگي-

خفته در گور شدند-

همگي همسفريم.

***

تا ببينيم كجا، باز كجا،

چشممان باردگر-

سوي هم بازشود؟

در جهاني كه در آن راه ندارد اندوه-

زندگي باهمه معني خويش-

ازنو آغاز شود.

زندگي دفتري از خاطره هاست

خاطراتي شيرين-

خاطراتي مغشوش-

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد

....

..


                            ديگران را ببخش، 
                                         نه به خاطر اينكه لايق بخشش تو هستند،
 

                                       بلكه تو سزاوار  " آرامــــــش " هســتــے ..!!

چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391  توسط AmirHj  |

 

مــعــا د لـــــــــہ

 

  

تا اسم تو می آید


اخمو ترین واژه ها هم

لبخند می زنند

و خیالم


دسته گل به آب می دهد..

 

 

آنقدر نخواه که مرا بشناسی و بفهمی چه جریانی از روحم میگذرد.یکبار گفتم 

که در پی حل این معادله نباش.معادله ایی در کار نیست .من جمع دو مضمون 

ساده بیش نیستم: آغوشی باز و لبهایی آماده برای بوسیدنت....همین.

اگر آواز قناریٍ دلتنگی بر شاخه و برگهای سپیدارهای سر به فلک کشیده 

باغ دلت، تو را میرُماند .اگر عادت به گرمای آغوشی، به نوازش لبخندی، به 

هرم داغ بوسه ایی، به آبگینه ی سرشار از زلال محبتی، به شکوفه های

 خواهنده ی تعلق خاطری، به صد بار تماس بی جوابی، به هزار_هزار

 شنیدنِ دوستت دارمی، ناخشنودت میکند، مثل هربار خودم را در 

جمعیتی که نمیدانند به کجا میروند،گم میکنم. گم میکنم خودم را،

سوگند به ندانسته های غمگینم که در حال انقراضند. آنقدر خودم 

را گم میکنم که در اندیشه ات رسوب کند : در ژرفای تاریکِ کاویدن

 هایت گمم کرده ایی.

یک روز عصر دگمه های پیراهنم را سفت میکنم.لبهایم را زیر لایه براق سیاه و 

سفید میپوشانم.پرده های ضخیم  مخملی را میکشم بر پنجره ی آرزوهای

 بلند پروازانه ام .چمدان سپیدم را برمیدارم و گیسوان وحشی موج دار را

 روبروی آیینه ایی که هرگز نپرسید :چرا اینقدر کوتاه تر از قدت ایستاده ایی؟

 با قیچی کوتاه میکنم.

روی یک برگه کوچک مینویسم:«دوستت دارم هایم سوء تفاهم بود.» 

تا به این معادله کور، بی اعتمادت کنم وقتی نمیبینی جمعی ساده

 از دو نسبیتم...قسم به تمام شبهایی که در انتظارت ماندم این بار

 را از رو بازی نمیکنم.

کوچ میکنم در کنار پرنده ایی که سالهاست برای خواندن پرواز در خطوط

 چشمهایم، نگاه میکند و سر مدادش را آنقدر جویده که دندانهایش برای 

نیشتر زدن کوتاه شده است. تا دیر نشده باورم کن جمعیت دارد

 فرا میرسد و من باید دگمه های پیراهنم را سفت کنم..!

 

شنبه بیست و ششم فروردین 1391  توسط AmirHj  |

 

پـــــیــــلــــه

زندگی یک آرزوی دور نیست؛ 
    زندگی یک جست و جوی کور نیست
   زیستن در پیله پروانه چیست؟
زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست
گوش کن ! دریا صدایت میزند؛
هرچه ناپیدا صدایت میزند
جنگل خاموش میداند تو را؛
با صدایی سبز میخواند تو را
زیر باران آتشی در جان توست؛
قمری تنها پی دستان توست
پیله پروانه از دنیا جداست؛
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست؛
این تمامش ماجرای زندگیست..!


وقتی پروانه ی عشق در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد تازه قصۀ زندگی آغاز شده است زیرا نه می تواند پرواز کند ونه بمیرد....

جمعه بیست و پنجم فروردین 1391  توسط AmirHj  |

 

زهــــــــــر آبــــــــــ چشـــــــــــیــده ام

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن ...

در عشق توام مرا پند چه سود / زهر آب چشیده ام ، مرا قند چه سود گویند مرا که بند بر پایش نهید / دیوانه دل است ، پای در پند چه سود . . . .



جمعه نوزدهم اسفند 1390  توسط AmirHj  |

 

دلـــــتـــــــنــــگــــــــــ


من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس. می نويسم، و فضا
می نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك
يك نفر دلتنگ است؛ يك نفر می بافد؛ يك نفر می شمرد؛ يك نفر می خواند
زندگی يعنی : يك سار پريد. از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها كم نيست: مثلا اين خورشيد، كودك پس فردا، كفتر آن هفته
يك نفر ديشب مرد؛ و هنوز ، نان گندم خوب است
و هنوز ، آب می ريزد پايين ، اسب ها می نوشند
قطره ها در جريان، برف بر دوش سكوت؛ و زمان روی ستون فقرات گل ياس
....

دِلـتَنگــے پيچيده نيست يكـ دِل يكـ آسمـان و يـك بُغض و آرزوهاے تـَرك خـورده بـہ هـَمين سادگــے..

سه شنبه دوم اسفند 1390  توسط AmirHj  |

 

ادکلن هایی مناسب برای مصارف روزانه در محل کار

با سلام 

امروز میخوام یه سری ادکلن که مربوط میشه به بیشتر قشر کارمند و دانشجو .. که صبح تا شب بیرونن و میخوان یه خوشبو کننده خوب و دائمی داشته باشند رو معرفی کنم

پولو بلو
بیگ پانی شماره 1
دیزل اونلی د برایو
باربری د بت
بی ال وی پور هوم


اینا مناسب برای چنین موقعیتی هستند چون هم با طراوت هستند و هم موندگاری قابل قبولی برای 9 ساعت کار دارند

برگرفته از  جناب F.T.G

جمعه چهاردهم بهمن 1390  توسط AmirHj  |

 

مــي انــديــشــــم....

مــي انــديــشــــم....
 تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي.....
 تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد....
 اصلاً بگو ببينم مي آيي؟
 مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟
 مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟
 مي آيي.... تا از درياي نگاهت 
 قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟
 مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم 
 از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟
 كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ، 
 از دل كدامين شب ، از عمق كدامين 
 جنگل خواهي آمد....
 تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را 
 پيش كش آورم و به تو بگويم
 دوســتــــت دارم....


جمعه سی ام دی 1390  توسط AmirHj  |

 

فردا ..

کاش روز دیدنت فردا نبود!!! کاش میشد هیچ کس تنها نبود ... کاش میشد دیدنت رویا نبود ..... گفته بودی با تو می مانم !! ولی ..... رفتی و گفتی و اینجا جا نبود .... سالیان سال تنها مانده ام ..... شاید این رفتن سزای من نبود ...... من دعا کردم برای بازگشت ...... دست های تو ولی بالا نبود ...... باز هم گفتی که فردا میرسی ...... کاش روز دیدنت فردا نبود !!!

دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز، او ما را ... فردا ..

سه شنبه بیستم دی 1390  توسط AmirHj  |

 

از کجا بنویسم..

از کجا بنویسم
که باز دلت نگیرد و از پیشم نروی
از تلخی های دلکم
پیش دوست و غریبه نگویم
بی هیچ سخنی از دلتنگی ها
لبخندی بر لب آورم که خود نیز ندانم این لبخند از غم های دفن شده در صندوقچه دلم است
یا ازبی کسی هایم
لیوانی پر از آب بر می دارم و به جای نوشیدنش
بر روی خودم می ریزم شاید از این حال رخوت بیرون آیم...


برچسب‌ها: شعر و شاعری

چهارشنبه چهاردهم دی 1390  توسط AmirHj  |

 

.. پـــــــا بکوب و لـــج کــن و راضـــی نشـــــــــــو

پا به پای کودکی هایم بیا                                                   کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن                                                  باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو                                    با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر                                    عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی                                      با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان                                   لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم                      در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره  دنیای ما                                        قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ                            ماجرای بزبز قندی و گرگ 

غصه هرگز فرصت جولان نداشت          خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود          ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر  !                 همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست          آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای ؟           مثل ما بال و پرت را چیده ای  ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟       می کشی مشکل در این دنیا نفس ؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟  رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟             آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی شعر باران را بخوان             ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !                   کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روز های گرم و سرد              سادگی هایم به سویم باز گرد!


 

 

دوشنبه دوازدهم دی 1390  توسط AmirHj  |

 

عطرهای جادویی ضد افسردگي

کم كم با سرد‌تر شدن هوا به‌علت كمبود ويتامين Dكه در اثر كمتر در معرض نور آفتاب بودن در افراد مختلف اغلب نوعی احساس افسردگی و نااميدي ايجاد مي‌شود، شما با استفاده از رایحه‌ای گرم و دلپذير می‌توانید براي ايجاد نوعي احساس آرامش و اطمينان خاطر بهره بگيريد و تا حدودی بر این احساس ناخوشایندی كه در وجودتان به‌وجود آمده است، غلبه كنید.

خاص و دلنشين

L Air Du Temps by Nina Ricci


رايحه‌اي غني از بوي گل ياسمن و ياس كه با بوي چوب صندل و عنبه تركيبي گرم و دلپذير را به مشام مي‌رساند. نيناريچي يكي از برند‌هاي قديمي است كه هميشه عطر‌هايش را در شيشه‌هاي رنگي و خوش آب‌و‌رنگ عرضه مي‌كند. با گذشت اين همه سال همچنان مي‌توان گفت رايحه‌هاي نيناريچي همچنان روز‌به‌روز پر طرفدار‌تر مي‌شوند و اين برند حضور چشم‌گيري در اين صنعت دارد.


ادامه دارد...


ادامه مطلب

دوشنبه دوازدهم دی 1390  توسط AmirHj  |

 

شاید ..

                          دوباره یادت را دیدم ..
                            
                                       بوسیدمش و در کنار آینه دلم نهادم
                                                   شاید دوری من ؛ 
                                                         شاید مردن من ؛
                                               همه کار تو بود
                                                                                     شاید ..

دوشنبه دوازدهم دی 1390  توسط AmirHj  |

 

بی ترانه٬ بی بهانه ..

باز باران٬ با ترانه
میخورد بر بام خانه

خانه ام کو؟ خانه ات کو ؟
آن دل دیوانه ات کو ؟

روزهای کودکی کو ؟
فصل خوب سادگی کو ؟

* * *

یادت آید روز باران
گردش یک روز دیرین ؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
خاطرات خوب و رنگین

در پس آن کوی بن بست
در دل تو٬ آرزو هست؟

* * *

کودک خوشحال دیروز
غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد

* * *

باز باران٬ باز باران
میخورد بر بام خانه

بی ترانه٬ بی بهانه
شایدم٬ گم کرده خانه ! .. 

 هیچکس حتی تو... نمی دانی درون قلبم چه خبر است. غمها غوغا کرده اند و دلتنگیها همچنان باقی مانده اند. دوست داشتن را بیاموز ولی دوست نداشته باش چون میشکنی ..



جمعه نهم دی 1390  توسط AmirHj  |

 

خودت را از ما دریغ نکن..

  


ای خدای تنهایی

آن زمان که همگان به انسان پشت می کنند،

تنها حضور تو ... 

 تنهایی را طراوت می بخشد..،

خودت را از ما دریغ نکن..

خدایا !

دل ما را از آن خودت  و چشم ما را  نگران خودت کن..

 

hamtaraneh.com

جمعه نهم دی 1390  توسط AmirHj  |

 

قول داده ام...

قول داده ام...

گاهـــــــی

هر از گاهـــــی

فانـــــوس یادت را

میان این کوچه های بی چراغ و بی چلچلـــــــه، روشن کنم

خیالت راحــــــت! من همان منـــــم؛

هنوز هم در ین شبهای بی خواب و بی خاطـــــره،

میان این کوچه های تاریک پرسه میزنم!

اما به هیچ ستاره‌ی دیگری سلام نخواهــــــم کرد..



بالا و پپایین پریدنم از شوق زندگی نیست..،
ماهی روی خاک چه میکند..!!

پنجشنبه هشتم دی 1390  توسط AmirHj  |

 

افسوس...

در کدامین لحظه دفن شد کودکی ام
که هنوز مجهول است مزارش...
من همان روزها را دوباره میخواهم
کاش تو را بازگشتی بود
و مرا جراتی به جبران...
افسوس رفتی و تمام خاطراتم را
به زیر خاک سرد بردی
افسوس...

 
شیشۀ نازک احساس مرا دست نزن، چِندشم می شود از لکۀ انگشت دروغ 
آن که میگفت که احساس مرا می فهمد ، کو کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت..
 
 

دوشنبه پنجم دی 1390  توسط AmirHj  |

 

ای معلم خوبی ها..

 
 
افسوس نماندی
تا برگ های دفتر خاطراتم را بخوانی
حرف هایم را بشنوی
وغلط های دیکته ی زندگی ام را
درست بنویسی
هنوز در خاطره ی آن روزم
که همبازی کودکی هایم شدی
تا از پله های نوجوانی بالا بیایم
وجوانی ام را به تماشا بنشینم
هنوز حرف هایت 
پرده های دلم را می نوازد
وصدایت در کلاس خیالم می پیچد
« آن مرد, با اسب آمد
آن مرد, در باران آمد.»
هنوز چشم انتظارآن روزم
که آن مرد با اسب بیاید
ودر باران اشک هایم,
تن بشوید
و راه چون تو شدن را,
به من بگوید
ای معلم خوبی ها..
 
  عشق پرواز بلندی ست مرا پر بدهید، به من اندیشۀ از مرز فراتر بدهید من به دنبال دل گمشده ای می گردم یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید دفتر شعر جنون بار مرا پاره کنید یا به یک شاعر دیوانۀ دیگر بدهید..
 

دوشنبه پنجم دی 1390  توسط AmirHj  |

 

من چرا دل بستم..

آنقــدر مــــرا سرد کـــرد ؛
از خــــودش .. از عشـــق ..
کــه حـــالا بــه جـــای دلبستن ،  یــــخ بستــه ام ـ!
آهــــای !!! روی احســاســم پــا نگذاریــد ..
لیـــز می خوریــد ..!

دردم این نیست که او عاشق نیست ... دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی است... دردم اینست که با این سردی ها من چرا دل بستم..!!

سه شنبه پانزدهم آذر 1390  توسط AmirHj  |

 

ماه را دیدم که ترک داشت...

 

 امروز  

  

 عینکم باز شکست                                   

 و من...

 از پشت شیشه شکسته عینک

 ماه را دیدم

 که ترک داشت

 و سینه آسمان را

 که شکاف

 و دیوار را

 که بیم ویرانی

 من...

 جام آب را

 دیدم که شکسته بود

 و پهلوی خاک را 

 که خنجر خورده به خود می پیچید

 من...

 پرنده ای را 

 دیدم که با بال شکسته پرواز می کرد

 و مردی را

 که دستانش جدا بود

 من...

 آدمها را

 خط خورده می دیدم

 و عروسکها را

 بی سر

 من...

 در خود بودم

 ماشینی گذشت و آب چاله را

 بر من پاشید

 به خود آمدم 

 مرد عینک ساز گفت مرا

 عینک ات آماده است..

 دلم تنگ است...دلم تنگ است...دلم اندازه حجم قفس تنگ است.. سکوت ازکوچه لبریز است...صدایم خیس و بارانی ست... نمیدانم چرا درقلب من پاییز طولانی ست..



سه شنبه پانزدهم آذر 1390  توسط AmirHj  |

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

 
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم…..
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!
یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام …
که چگونه…..!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ….
تو نگرانم نشو !!
فراموش کردنت” را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت"
" میرسد روزی که بی هم میشویم یک به یک از جمع هم کم میشویم /میرسد روزی که ما در خاطرات موجب خندیدن و غم میشویم / گاه گاهی یاد ما کن ای رفیق میرسد روزی که بی هم میشویم "
...

دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390  توسط AmirHj  |

 

هرکه از دیده ی ما رفت زخاطر ببریم..

 
خواب هایِ خوب و بــد زیــاد می بیـنم
 
و هَر شـب
 
تـو نـزدیک هَمــان خـوابِ خوبــم هستی
 
فــکر می کنـم
 
تــا خوشبـختیم
 
یـک غَلـت دیــگر مانده
 
و ایـن غَلتــــهای لعـنتی مـن را
 
از خواب بیدار میکنـند هَـر شب

ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ وفلک\"هرکه از دیده ی ما رفت زخاطر ببریم...یا که چون فصل خزان آمد و گل رفت به خواب\"دل به عشق دگری داده ز آنجا بپریم...وسعت دیده ما خاک قدمهای تو بود\"خاک زیر قدمت را به دو دنیا بخریم... "

دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390  توسط AmirHj  |

 

قلبم مرا نفرین میکند...

قلب شکسته و دلتنگم
و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم….
باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است….
سهم من در این لحظات تلخ دو چشم خیس است و یک قلب شکسته….
قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی دوباره ندارد!
احساس تنهایی میکنم ؛
احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با حضور سردش پر کرده است…..
تمام نگاهم به قاب عکست است
تو را میبینم و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم و دوباره چشمهایم
مثل همیشه بهانه تو را میگیرند!
چه یادگاریهای تلخی را از عشقمان برجا گذاشتی …..
دو چشم خیس ؛
یک قلب شکسته و نا امید ؛
چند خاطره تلخ ؛
یادگاری از عشق تو بود ای بی وفا!
دلم خیلی گرفته؛
اینبار دیگر کسی نیست که دلم را با حرفهایش آرام کند؛
با من درد دل کند و به من امید و دلگرمی بدهد ؛
دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای مرا از گونه هایم پاک کند
و هم پایم گریه کند …..
تنها خودم هستم ؛
دل پر از دردم است و یک بغض کهنه در گلویم….
هوای دلم ابری است و دلگرفته ؛
کاش دلم بارانی میشد تا از این حال و هوای تلخ بیرون بیایم….
کجایی ای یار بی وفایم ؟
کجایی که زندگی بدون تو یک کابوس است!
دلم بدجور هوایت را کرده است ؛
چرا رفتی؟
رفتی و دلم را با خود نبردی ….
رفتی اما بدان که اینجا تنهاتر از من دیگر هیچ تنهایی نیست ؛
رفتی اما بدان که دیگر در این دنیاهیچکس مثل من دیوانه وار تو را دوست نخواهد داشت…..
هنوز هم چشمهایم از دوری تو بارانی است ؛
و هنوز هم تو با همه بی وفایی ها و سنگ دلی هایت برای من مقدس و عزیزی…
تو لیاقت این قلب شکسته مرا داری و خواهی داشت….
و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه درد نگفته در دلم اسیرم!
کاش بودی و با من درد دل میکردی ؛
کاش بودی و مثل گذشته به من امید میدادی….
مرا با ان صدای مهربانت آرام میکردی ؛ مرا با آن کلام رویاییت درمان میکردی….
همان کلامی که گویا مدتی است فراموش کرده ای و دیگر بر زبان نمی آوری….
اما من هنوز هم به تو میگویم آن کلام مقدس را …..!
دوستت دارم عزیزم…
زندگی بدون تو همین است ….
دلتنگی ؛
غم ؛
غصه ؛
گریه !
زندگی بدون تو همین است ….
یک دل ابری و گرفته و یک عالمه درد در دل!
همانی قلبی که با حضورت یک خانه سرخ و پر از صفا و صمیمیت شده بود
اینک یک ویرانه شده ؛
که در آن ویرانه یک پنجره شکسته و بسته رو به خوشبختی یک قاب شکسته از عکس تو
و یک دنیا دلتنگی است……
دلم بدجور گرفته است ؛
دلی که دیگر حتی با بهانه های چشمانم نیز آرام نمی شود!
چشمانم از من شاکی اند ؛
قلبم مرا نفرین میکند و دستانم تشنه گرفتن دستان مهربان تو اند


سه شنبه هشتم شهریور 1390  توسط AmirHj  |

 

زندگی هیچ نبود..

زندگی هیچ نبود،  و به آسانی یک گریه گذشت.

کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.

تا که در رویاها

همه دار و ندارش،

قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش

همه را بی منت، به عروسک بخشد

غافل از آینده.

***

زندگی فلسفه ای بیش نبود

که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود

و محبت، افسوس.

من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود

و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم

و تو آن عصیانگر،

که نماد همه خوبان شده بود!!

و سخن از غم یاران می گفت

واپسین لحظه دیدار عجیب

خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی

و سخن از رفتن،

سخن از بی مهری!!

تو که خود می گفتی

خسته از هرچه نصیحت شده ای.

***

حیف از بازی ایام،

 دریغ از تکرار

عاقبت باید رفت عاقبت باید گفت با لبی شاد و دلی غرقه به خون كه خداحافظ تو . . . گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست باید از كوی تو رفت دانم از داغ دلم بی خبری و ندانی كه كدام جام شكست كه كدام رشته گسست گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی عاقبت باید رفت عاقبت باید گفت با لبی شاد و دلی غرقه به خون كه خداحافظ تو . .

پنجشنبه سوم شهریور 1390  توسط AmirHj  |

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خلیل آتشین سخن،تیر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ها
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد، نیامدی

نیمه شعبان سالروز ولادت مهدی موعود بر همه شیعیان مبارکباد


شنبه بیست و پنجم تیر 1390  توسط AmirHj  |

 


بهانه شعر هایم فقط حضور تو بود ولی تو رفتی و دیگر دلم شعری نسرود برای آمدنت ماههاست که منتظرم چقدر دلم گرفته ای کاش میرسیدی زود...
آنگاه كه ... ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس مي كني؛ به خاطر بياور كه... زيبايي شهاب ها از شكستن قلب ستارگان است...

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنیم...

تو که ميدانستي ، قلب تو نبض من است و نگاه من از دريچه چشمان تو ميگذرد و آواي نالانم با صدايت رنگ ميگيرد و احساس بودنم از وجودت برميايد و با هر تپش ثانيه ها ، تو را عميق تر ميخوانم ، پس چرا هنگام رفتن نگفتي که من هم چشمانم را ببندم ...

بي‌اختيار زندگي مي‌كنيم. بدون اينكه بخواهيم مي‌ميريم. داريم زندگي مي كنيم و نمي‌تونيم در تولد و مرگ دخالتي داشته باشيم، اما بياييد آنطور كه دوست داريم ديگران را دوست داشته باشيم تا وقتي كه براي هميشه مي‌رويم خاطرمان در ذهنها و خاطره ‌ها باقي بمونه... بياييد دلي رانشكنيم تا نشكنند دلمان را با آرزوي عمري طولاني و شاد براي همه ....

تنگ ديدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهايي ام برايت مينويسم از روزها و خاطرات خوشي سخن ميگويم که تو انها را محو کر ده اي از شروعي مينويسم که پاياني براي ان نيست از ان همه دل بستگي ها ديوانگي ها ...... باور کن اي مهر بان من که تا ابد چشم به راه باز گشتت خواهم بود..
خواهم که شرح دل با تو بگویم جا نمی یابم اگر جایی کنم پیدا تو را تنها نمی یابم اگر جایی کنم پیدا وهم تنها تو را یابم زه شادی دستو پا گم میکنم خود را نمی یابم..
قرار است امشب دو ماهي بميرند که ديگر سراغي ز دريا نگيرند قرار است چشمان ما بسته گردند اگر چه پر از آرزوهاي پيرند و بوي جهنم که آيد از اين شهر و مردان اينجا چه نا سر به زيرند تمام فصولي که مي آيد امسال بدون شک از ابتدا سردسيرند بعيد است امسال دستان سردم بدون بهار شما جان بگيرند و يک سال ديگر گذشت و نفسهام از اين لحظه هاي پر از غصه سيرند شب سرد و بي انتهاي زمستان قدمها مردد ولي ناگزيرند دو خط موازي رسيدن ندارند دو خط موازي فقط هم مسيرند ..


 

داستان
دكوراسيون
آهنگکده
عکس
شعر
فیلم
موبایل
بهداشتی سلامت
عطر وادکلن
دانشگاه آزاد ساوه
آموزشی
آموزش زبان
مهارت های زندگی
مهندسی برق
دینی

 

شعر و شاعری (1)
ارسالی توسط سرکار خانم سحر (1)

 

 

 

 

 

 

.: Weblog Themes By AmirHj :.